نگاهی به فیلم «بمب، یک عاشقانه» ساخته پیمان معادی

.
.
.
● نگاهی به فیلم «بمب، یک عاشقانه» ساخته پیمان معادی

● یک عاشقانه آرام، همین!

● علی جعفری

پیمان معادی برای رسیدن به نوشتن فیلمنامه و کارگردانی فیلم «بمب، یک عاشقانه» مسیری نسبتا طولانی را طی کرده است، از نوشتن فیلمنامه فیلم هایی نظیر آواز قو (۱۳۷۹)، عطش (۱۳۸۲)، کما (۱۳۸۲)، کافه ستاره (۱۳۸۴)، شام عروسی (۱۳۸۵) تا بازی در چند فیلم خارجی و تا فیلمنامه فیلم هایی به کارگردانی خودش یعنی دو فیلم برف روی کاج‌ها (۱۳۹۰) و بمب؛ یک عاشقانه (۱۳۹۶). مسیری نسبتا رو به تکامل که از فیلم هایی از جنس بدنه سینما آغاز شد و به «بمب، یک عاشقانه» رسید، که در این میان، «کافه ستاره» و «برف روی کاج ها»، دارای ارزش های سینمایی بیشتری بودند.
اما «بمب، یک عاشقانه»، فیلمی است در میانه همه این فیلم ها و فیلمنامه ها. از یکسو سعی می کند خود را جدا از سینمای بدنه نشان دهد و متفاوت بنمایاند و از یکسو نمی تواند عمق چندانی برای مضمونی که مطرح کرده بیابد و در سطح می ماند.
فیلم، داستان زندگی زن و مرد جوانی است که اگر چه با هم ازدواج کرده اند، اما هنوز بعد از سه سال، نتوانسته اند به یک شناخت نسبی از یکدیگر دست پیدا کنند. زن، عاشق مردی بوده که به جبهه رفته و خبر شهادتش را آورده اند و بعد از آن، با برادر او ازدواج کرده، اما بعد، خبر رسیده که مرد، شهید نشده و اسیر است و این مساله، باعث جدایی بیشتر این زوج از هم شده. حالا، مرد و زن، رابطه عاطفی خود را گسسته تر از قبل می بینند و لابلای بمباران های شبانه تهران، هر کدام تنهایی خود را می جویند. در این میان، داستان عاشقانه دیگری هم شکل می گیرد. داستان پسرکی نوجوان که عاشق دخترک مهاجری می شود که همراه با خانواده اش، از بمباران های اهواز گریخته و به تهران پناه آورده اند.
فیلم اما، اگر چه در طراحی صحنه، فیلمبرداری، کارگردانی و بخصوص موسیقی دارای نکات قابل توجهی است، اما بیشترین ضربه را از فیلمنامه می خورد. داستان فیلم، توانایی و کشش سرپا نگهداشتن شخصیت ها را ندارد و اگر چه در لحظاتی، می تواند روزنی به درون ذهن و روح آدم های فیلم باز کند، اما با همه تلاش کارگردان، نمی تواند از این مرحله فراتر برود و عمق بیشتری بیابد. جهان فیلم، بیشتر بر پایه اطلاعات قبلی ذهن بیننده بنا می شود تا اطلاعاتی که فیلمساز در اختیار او قرار می دهد.
«ایرج»(پیمان معادی)، ناظم مدرسه است و «میترا» (لیلا حاتمی) همسر او، که به کار تدریس خصوصی مشغول است. آن دو در میانه بمباران های تهران، به واکاوی رابطه خویش نشسته اند و ایرج، در کشاکش اینکه حالا که خبر زنده بودن برادرش آمده، رابطه او و همسرش(که قبل از این، عاشق برادر ایرج بوده) چه خواهد شد، خود را از او کنار کشیده است. در این میان و در حاشیه این خط داستانی پررنگ، داستان عاشقی پسرکی نوجوان هم شکل می گیرد که دلبسته دخترکی شده که فقط می تواند او را در زیرزمین ساختمان و در هنگام کشیده شدن آژیر قرمز حمله هوایی ببیند.
فیلم، آنقدر در سطح حرکت می کند و آنچنان نگاهی خام به آدم ها و روابط آنها دارد که بعد از پایان فیلم، هیچ چیز در ذهن مخاطب ماندگار نمی شود. شاید تصاویر زیبا و موسیقی دلنشین فیلم را به خاطر بسپارد، اما درام ماندگاری در ذهنش شکل نگرفته است.
فیلمنامه، چند خط موازی را پیش می برد: داستان ایرج و میترا، داستان پسرک نوجوان و تجربه عشق و دوست داشتنش، داستان مدرسه و آدم های آن، داستان جنگ و تجربه بمباران های شبانه و … ، اما از دل این همه روایت های یک خطی و به هم پهلو زده، هیچ یک از این آدم ها، نمی توانند به یک حادثه ماندگار در فیلم (و در ذهن بیننده) بدل شوند. سکانس پایانی فیلم، (جایی که چشم های خونین ایرج که جنازه اش را از زیر آوار ساختمان بیرون کشیده اند، بر روی برانکارد آمبولانس از هم باز می شود)، هم، سردرگمی فیلمساز(و مخاطب) در تشخیص سرنوشت زندگی و رابطه ایرج و میترا را آشکار می کند و او را گیج از سالن سینما بیرون می فرستد.
محمود کلاری در تصویربرداری فیلم (و در بازی در یکی دو سکانس فیلم در نقش پدر میترا) تصاویری جذاب می سازد و النی کارایندرو در ساخت موسیقی فیلم «بمب، یک عاشقانه»، با بهره گیری از همان سازها و ملودی های آشنایش در فیلم های تئوآنجلوپولوس(بخصوص در سکانس اسلوموشن شده هجوم اهالی ساختمان به زیرزمین در لحظه حمله هوایی و موسیقی والسی که برای این سکانس نوشته) حسی تازه به تصاویر فیلم می بخشد، اما خود فیلم، متاسفانه چند قدم دورتر از «برف روی کاج ها» می ایستد و اگر چه در میان فیلم های در حال اکران، خودش را یک سر و گردن بالاتر نشان می دهد، اما در کارنامه سینمایی پیمان معادی در مقام کارگردان، امتیاز زیادی نمی گیرد.
.
پایگاه خبری تحلیلی هفت سینما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *